من اینجا هنوزم تک و تنهام.
به کدامین ساحل خیره شوم تا فردا
به کدامین گناه اینگونه میسوزم
به کدامین شعر دردم را بگوییم
به کدامین مسلک دور افتاده ام
درخیالم دگر آرزو را گذری نیست
در خیالم دگر آن عاشق شیدا نیستم من
به تو می اندیشم از دور
از فاصله این فرسنگ ها
از پشت این دشت سیاه
از ورای تمام خاطره ها
آه زین همه زجه شب
زین همه فریاد درون
به باد می گویم حرفهایم را
به خاطره به طلوع خورشید
به غروب مهتاب
به خدایی که دگر تنها نیست
مترسک
نه در این دشت غباری
نه از ان دور سواری
ای خورشید تباران!همه فانوس بیارید
تا بگردیم پی اینه ای-اینه داری
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نه رمیدم
رفت در ظلمت شب آن شی و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ....
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه
گذشتم!

ومن امروز خوشحالم...خوشحال تر از همیشه چون بهم یاد دادی
خوشحال باشم...و ازم خواستی
بخندم...و من خندیدم و تو گفتی تا وقتی بخندم تنهام نمی زاری اما
حالا که نیستی ولی من همونم همون پژمان ساده اما دل مرده ساده
اما تنها بگذریم هر کجا باشم آسمان مال من است ولی نفرین به من و
این آبی ژزف...
ازم خواستی همیشه خوشحال
باشم... گفتی تا منو داری غمی نداری...و من هم باور کردم تا وقتی
تو رو دارم باید تمام شاپرک ها رو دوست داشته باشم
باید خدا رو دوست داشته باشم
باید ...
باید گل رز رو که هیچ وقت نتونستم بهت بدم دوست داشته
باشم
باید...........
چون تو همه چیزی...و من هر اون چیزی رو که
می خوام می تونم تو وجود پاک
خاطره هات پیدا کنم ...پس عشقم بخند و خوشحال باش از این همه
شادی و مطمئن باش به قولی که دادم
عمل می کنم اگر زنده باشم.........
راستی بهونه نوشتن تویی
تو که آرزوی گم شده منی
تولدت مبارک.
در حالی که باد داره تک تک کاه های وجودش رو
میلرزونه ...دلش نگرونه !مترسک تنهاست!
این تنهایی حتی با حضور آسمون همیشه همراهش!....
با حضور سنجاقک و عقاب مزرعه!....
با حضور گندم های طلاییش که شبیه رنگ
موهای شازده است هم هنوز همراهشه!
مترسک دلش بریده از همه چیز!
چون یه وقتی آسمون مزرعه......سنجاقک و
گندم های طلاییش.......همه و همه پر حضور
صاحب مهربون مزرعه بود!
دل پوشالی مترسک حالا چند وقته صاحب
مزرعه رو صدا میزنه اما...صدایی نیست!
نمیدونه باد که صداشو بهش نمیرسونه یا گوشای
خودشه که جواب مهربان صاحب مزرعه رو نمیشنوه!
هر چی که هست مترسک دل تنگه مهر صاحب
مزرعه است!.........دل تنگه حضورش!....
چند وقته نیومده پیشش!
مترسک حس میکنه الان تو باد میفته!
ای کاش صاحب مزرعه یه سری بهش میزد!....
.....قبل از اینکه توی باد تک تک کاه های وجودش
به پرواز در بیاد و از مترسک هیچ نمونه!
اما چرا؟.......؟.......؟
صاحب مزرعه پس کجاست؟..........
اون که همیشه همین نزدیکی ها بود!همیشه
حتی اگه دور بود واسه مترسک دستی تکون میداد!
دستی که لب های همیشه بسته ی مترسک
رو به خنده باز میکرد!
اونچه به مترسک جون میداد ......
اونچه عشق به آسمون و گندم و حتی عشق
به کلاغ رو بهش میداد همه و همه مال لبخند صاحب مزرعه
بود!......مال حضورش!
............................................................................
وای خدا پر ترس از تنهاییم تنهایی که جز اون هیچ کس
نمیتونه پرش کنه!...
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
پيشپرده:
پسرك سر كلاس نشسته و دختركي پاي تخته با رقص دستانش،
اعداد را وجد آورده است.
(دخترك كمي زيباست)
پرده اول:
صداي قلب پسرك با قدمهاي او هماهنگ شده.
(انتهاي كوچه چه دور است.)
پرده دوم:
دست پسرك در دست دخترك است.
(پسرك زير لب سهراب ميخواند: من چه سبزم امروز و چه
اندازه تنم هوشيار است )
پرده سوم:
پسرك بيكار، هديه ولنتاين خريده و دخترك دمبخت خندان است.
پرده چهارم:
پسرك در اتاق سيگار ميكشد و صورت نگران او با هر پك سيگار روشن
ميشود.
پرده آخر:
دوباره خبر تلخي به گوشم رسيد.
امروز يكي ديگر از دوستانم مرگ مغزي شد و قلبش را به دختركي محتاج
اهدا كرد.
(كسي فندك دارد.)
تقدیم به تو که قلبم رو بردی.
قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .هر بارخدا
می گفت از قطره تا دریا راهیست طولانی . راهی از عشق و رنج و صبوری
هر قطره را لیاقت دریا نیست . قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر
گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد . قطره روانشد و راه افتاد .قطره ازدست
داد و به آسمان رفت هر بار چیزی از عشق و صبوری آموخت .
تا روزی که خدا گفت امرو ز روز توست "امروز روز دریا شدن است ".
خدا قطره را به دریا رساند قطره چشید طعم دریا را طعم دریا شدن را .......
روزی قطره به خدا گفت از در یا بزرگتر آری از دریا بزرگتر نیز هست ؟
خدا گفت هست .پس قطره گفت من آن را می خواهم بزرگتر را بینهایت را
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت "اینجا بینهایت است
"آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را در آن بریزد . اما هیچ
کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .آدم همه عشقش
را در قطره ریخت قطره قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم
عاشق چکید خدا گفت:"حالا تو بینهایتی زیرا عکس من در اشک عاشق
است".
رفتی پیش از آنکه باران ببارد...
رفتی بی آنکه واژه ای حتی از روزهایی بگویی که
دلهایمان بارانی بود
رفتی پیش از آنکه رسیدن را تجربه کنیم
پیش از آنکه فرصتی باشد برایمان
"حالا سالهاست هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد"
تمام نامه هایی که برایت با اشک های دیده
می نویسم
تمام واژگانی که با بغض شکسته ام مرور می کنم
هیچ کدام به مقصد نمی رسند
نامه رسانم که باد باشد،
نامه ام را به مقصد ناکجا آبادی در آسمان ها می برد
"حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن"
خوب می شناسیم
این هم یک نامه ی به مقصد نرسیده ی دیگر...


